مرتضى مطهرى
659
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
قبيله برمىگردد ، يعنى قضيه بيشتر روح عاطفى دارد ؛ رئيس قبيله ، ريش سفيدها ، شوراى ريش سفيدان و از اينجور چيزها مطرح است كه بيشتر به عواطف مردم بستگى دارد يعنى آن كسى كه او را به رسميت مىشناسند يك كسى است كه يك موقعيتى در عاطفهء افراد دارد . قهراً اين در يك محيطهاى محدود و كوچك است و در جاهايى كه خيلى بزرگ باشد اصلًا معنى ندارد . در يك ده مىتواند يك كسى ريش سفيد باشد و به عنوان بزرگتر مرجع باشد ، يا چند نفر به اين شكل باشند ، اما همين قدر كه دِه به صورت يك شهر بزرگ درآمد ، اين شهر ريش سفيد بخواهد داشته باشد [ ممكن نيست . ] مثلًا كسى بگويد ريش سفيد تهران كيست ؟ اصلًا ريش سفيد تهران را نمىشود به دست آورد . همچنين ريش سفيد بايد كسى باشد كه مردم بتوانند او را بشناسند . اصلًا در جمعيتهاى خيلى بزرگ امكان چنين شناساييها به اين عناوين نيست و خود به خود از بين مىرود . دوران فئوداليسم دوران ملوك الطوايفى است . در دوران ملوك الطوايفى يك دولت مركزى وجود دارد و قهراً يك نفر به عنوان سلطان يا شاه يا رئيس جمهور و يا رئيس كل وجود دارد ، ولى در عين حال ملوك الطوايفى است به اين معنا كه همين اربابها در منطقههاى مختلف كه مالك زمينهاى مختلف هستند در همان حال كه مالك هستند مَلِك هم هستند ، منتها مَلِك كوچك . مالكند و در همان حال كه مالكند و صاحبان اراضى و به اصطلاح ارباب هستند ، در ميان مردم حكومت هم مىكنند ، كما اينكه در ايرانِ خودمان تا حدود پنجاه سال پيش كه همين دورهء امرا و خوانين بوده ، همينطور بوده است . امير قاين يك چنين آدمى بوده . او ضمن اينكه يك زميندار خيلى بزرگ بوده و مردم آن وضع را داشتند ، ضمناً امير هم بوده ، يك اميرى كه داراى نيمه استقلال هم بوده يعنى اينچنين نبود كه اگر مثلًا ناصرالدين شاه در تهران مىمرد با يك ابلاغ كوچك مظفرالدين شاه كه « جناب امير قاين شما تشريف بياوريد ، يك كس ديگر را مىخواهيم به جاى شما بفرستيم » قضيه عملى باشد ؛ امكان نداشت . به حسب ظاهر و تشريفات چرا ، برايش ابلاغ صادر مىكرد ، خلعت مىفرستاد ؛ او هم جواب مىداد و در تشريفاتْ خودش را رعيت و نوكر اين قلمداد مىكرد اما در معنا داراى نوعى استقلال بود و به اين سادگيها و به اين آسانيها امكان نداشت مگر اينكه اگر دولت مركزى مىخواست يكى از آنها را بردارد با قدرت و زور و توپ و تفنگ و سرباز و اين حرفها برمىداشت . يا مثلًا امير بجنورد ، امير شاهرود ( امير اعظم ) كه قصهها از او نقل مىكنند و داستان كشته شدنش هم خيلى داستان عجيبى است . يك جنايات عجيبى كرده بود كه بعد همان نوكرهاى خودش ريختند به سرش و او را كشتند ؛ و در هرجا اينجور بوده است .